my loveeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
در هر كجاي دنيا باشي حسم رابا همين دست نوشته ها به قلبت ميرسانم
قالب وبلاگ

[ سه شنبه پنجم اسفند 1393 ] [ 12:46 ] [ بهاره ] [ ]
عشـ��ق من... 

اگه قرار بود همه 
مثل هم باشیم، 
که زندگی 
خیلی لوس و بی‌ نمک میشد. 

به نــظـرم... 
ترس و نگرانی 
نمک فلفل زندگیه. 

گاهی وقـــــتا 
سخت رسیدن مزه‌ی دیگه‌ ای داره. 

حکایت من و تو هم همینه 
به هم می‌رسیم 
اما یه کم سخت،یه کم دیر. 
ولی میــــــرسیم

 
[ سه شنبه پنجم اسفند 1393 ] [ 12:32 ] [ بهاره ] [ ]
تو چه گفتی سهراب؟؟!!

 

قایقی خواهم ساخت...باکدوم عمر دراز؟

نوح اگر کشتی ساخت عمر خودرا گذراند با تبر روزوشبش به درختان افتاد

سالیان طول کشید عاقبت اماساخت...بس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت بیخیال قایق...

یاکه میگفتی تا شقایق هست زندگی بایدکرد...این سخن یعنی چه؟؟؟

باشقایق توباشی زندگی خواهی کرد ورنه این شعروسخن یک خیال بوچ است

بس اگرمیگفتی تا شقایق هست حسرتی بایدخورد جمله زیبا ترمیشد

توببخشم سهراب که اگر درشعرت نکته ای اوردم انتقادی کردم

بخدادلگیرم

ازتمام دنیا ازخیال ورویا

بخدا دلگیرم

بخدامن اسیرم درجوانی بیرم

زنگی رویایست

زندگی بردرد است

زندگی نامرد است.

[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 9:37 ] [ بهاره ] [ ]

می بخشمـ کسانی را که هر چه خواستند با منـ

 

با دلمـ ،

 

با احساسمـ کردند

 

و مرا در دور دستـ خودمـ تنها گذاردند

 

و منـ امروز به پایان خودمـ نزدیکمـ ،

 

پروردگارا…

 

به من بیاموز در این فرصتـ حیاتمـ آهی نکشمـ برای کسانی که دلمــ را شکستند

 

[ چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ] [ 9:35 ] [ بهاره ] [ ]
دلم گرفته وميخواهم هركي تواين دنياست بدونه دلم گرفته دلم از خودم گرفته دلم از اعتمادم گرفته دلم از عمر رفتم گرفته دلم ازصداقتم گرفته خلاصه دلم ازهمه چيزگرفته تنها جاي كه ميتونم اين همه دل گرفتگيمو بيان كنم وبه  زبان بيارم همين جاست اين دنياي مجازي كه كسي كسي رو نميشناسه ولي وقتي مطالبتوميخونند صادقانه بدونه هيچ نقابي برات ناراحت ميشن كاش همه دنيا همين دنياي مجازي بود

[ یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393 ] [ 10:0 ] [ بهاره ] [ ]

 

چه لحظه دردآوریه

اون لحظه که میپرسه:خوبی؟

بغض تو گلوت میپیچه....

ميخواي هرچي تو دلته

بريزي  بيرونه بگي

نه خوب نيستم ولي تابه خودت مياي گفتي:...

خوبم مرسی تو خوبی؟

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 11:51 ] [ بهاره ] [ ]

تنهايم بگذار

وقتی میگویم تنهایم بگذار یعنی:

بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم...

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 11:49 ] [ بهاره ] [ ]

منتظر.....

چقدر سخت است 

منتظر كسي باشي كه هيچوقت

فكر آمدنت نيست......

 

[ دوشنبه ششم بهمن 1393 ] [ 10:42 ] [ بهاره ] [ ]

دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم....

خسته ام...

کمی هم بیشتر...

فراتر از تصورت...

سخت است برایم توصیفش...

تا به حال نمیدانم دیده ای درماندگی ها و بی قراری های من را یا نه؟!...

بغض فرو خرده در گلویم...

بهانه گیری های دل بی قرارم...

ویا غم نهفته در نگاهم...

که به خدا قسم...

هیچ یک از این ها دیدن ندارد...

 
[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 9:38 ] [ بهاره ] [ ]

گفت جبران ميکنم,
گفتم کدام را?
عمررفته را?روي شکسته ام را? دل مرده اما تپنده را?
حالا من هيچ !جواب اين تارموهاي سفيدراميدهي?
نگاهي به سرم انداختوگفت چه پيرشده اي?!گفتم جبران ميکني?
گفت کدام را...... !?

[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 9:15 ] [ بهاره ] [ ]

خواستم خودمو گول بزنم،

همه خاطراتمو انداختم يه گوشه اي و گفتم “فراموش”،

يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت: “يادمه”

[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 9:14 ] [ بهاره ] [ ]

آدماي راستگو خيلي زو دعاشق ميشن

خيلي راحت احساسشونو بيان ميکنن

خيلي دير دل ميکنن

خيلي دير تنهات ميزارن

اما وقتي زخمي بشن ساکت ميشينن

هيچي نميگن خيلي راحت ميرنو بر نميگردن ..

 

[ شنبه چهارم بهمن 1393 ] [ 9:13 ] [ بهاره ] [ ]
من هنوز عاشقم ، آنقدر که می توانم

هر شب  بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم

 

[ پنجشنبه دوم بهمن 1393 ] [ 12:4 ] [ بهاره ] [ ]
 

دوست داشتن یعنــــی:
اونی که اگه صــــــد دفعه هم ناراحتــــش کنی
هربار میـــــــگه این دفعه آخـــــریه که می بخشــــــمت
و بازم با اخـــــم میاد توی بغــــــلت...
 
 
[ پنجشنبه دوم بهمن 1393 ] [ 11:31 ] [ بهاره ] [ ]
 

نه اینکه دل خوشم!

  نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد

  مدتی طولانی شکســــتم، زمین خوردم،

  سخــــتی دیدم، گــــریه کردم و حالا ...

  برای " زنده ماندن" خودم را به "کوچه ی علی چپ" زده ام .

[ پنجشنبه دوم بهمن 1393 ] [ 11:24 ] [ بهاره ] [ ]
برای دل خودم می‌نویسم ...

برای دلتنگی‌هایم

برای دغدغه‌های خودم

برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !

برای دلی که دلتنگم نیست …

برای دستی که نوازشگر زخم‌هایم نیست …

برای خودم می‌نویسم !

بمیرم برای دل خودم که اینقدر تنهاست !
[ پنجشنبه دوم بهمن 1393 ] [ 11:16 ] [ بهاره ] [ ]
 رفـــیــــق "
باور کن راست میگویم!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در این دنیای پر از دروغ
تنها بودن خیلی بهتر از
بودن با کسی است که
بخواهی دائم
خودت را به او یادآوری کنی
تا فراموشت نکند

[ پنجشنبه دوم بهمن 1393 ] [ 10:29 ] [ بهاره ] [ ]
[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 11:41 ] [ بهاره ] [ ]
ول معطل است تقویم

که خیال می کند هر روز را

دارد می گذراند برای ما

بی آنکه بداند

ما گاهی می مانیم

در یک تاریخ

در یک روز 

در یک ساعت

و هر روز مرور دوباره می کنیم

حالا می خواهد مرور دوباره ی یک نگاه باشد 

یا یک حرف

یا حتی یک سلام ساده

ول معطل است تقویم

که نمی داند ما گاهی 

در تمام روزهایش

یک نفر را می بینیم

می خواهیم

می بوسیم

و این تکرار

تکراری نشدنی ترین اتفاق است

تقویم برای کسی که دل دارد

از آن روزی که دل می سپارد

آغاز

و در همان روز

ختم می شود

" انسی نوشت "

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 11:21 ] [ بهاره ] [ ]
ز ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: \"ﻋﺸﻘﻢ\" ﺭﺍ...

ﮔﻔﺘﻨﺪ : \"ﻋﺸﻘﺖ\" ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : \"ﻋﺸﻘﯽ\" ﻧﺪﺍﺭﻡ!!

ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ \"ﻋﺸﻘﺖ\" ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ....؟

ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...، خیانت نمیکن

دورنمیزنم.... وعده سر خرمن نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم....

و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ، ﻣﯿﭙﺮﺳﺘم

ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮد

برایش فداکاری خواهم کرد..ناراحت و نگرانش نمیکنم

غمخوارش میشوم

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...، ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..،

اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ، ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..اگر ترکت کرد ﭼﻪ...؟

اشک بر چشمانش حلقه زد و ﮔﻔت

ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ \"ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ\" ﻧﻤﯿﺸﺪم

[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 12:50 ] [ بهاره ] [ ]
مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 11:18 ] [ بهاره ] [ ]
عشقت اگه واقعاعاشقت باشه....!لازم نیست تو دورش رو از

این و اون خلوت کنی،خودش واسه بودن توهمه

روکنارمیزنه!لازم نیست واسش دنیاروبخری تابمونه...خودش

قدر یه شاخه گلتو میدونه...لازم نیست هرکسی روتوجیح کنی

و سرش رقابت کنی که عشق منه...خودش توروبه همه

دنیانشون میده...لازم نیست نگران باشی که بره...

خودش بهت ثابت میکنه اومده که بمونه...!

[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 10:54 ] [ بهاره ] [ ]

یکــــــــــ بار که تنــــــــــها بمانی

یکــــــــــ بار که بشکنـــد دلتــــــــــ

 غرورتــــــــــ

 اعتمادتــــــــــ

 همین یکــــــــــ بار کافیســـت

 تا یکــــــــــ عمـــر

 از پشتــــــــــ نگاهـــی ترک خورده به آدمهــا بنگری ...!

 همین یكــــــــــ بار كافیســـت

 تا دیگر هیــچ نگاهــــــــــی دلتــــــــــ را نلرزانـــد

[ شنبه بیستم دی 1393 ] [ 10:10 ] [ بهاره ] [ ]
دلتنگ كه باشی 

آدم دیگری می شوی 

خشن تر ، عصبی تر ، كلافه تر ، تلخ تر ! 

و جالب تر اینكه به اطراف هم كاری نداری... 

همه اش را نگه می داری ... 

و دقیقا سر همان كسی خالی می كنی كه دلتنگش 

هستی...

[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 12:0 ] [ بهاره ] [ ]

عادت ندارم درد لم را به کسی بگویم..!

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم..!

تا همه فکر کنند نه دردی دارم و نه دلی..


ادامه مطلب
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 11:35 ] [ بهاره ] [ ]

مــیــدونم !

کــــار داری ! 


ســَرَت شـــلوغه ! 


مــیــــدونم! 


امــا اینکـــه موقع خـــواب 


روی تخـــتت ... چند ثانیه ... 


فقط لحــظه ای بــه ذهــنت خـــطور کنه 


کـــه یکی جــایی ... کـــسی ... روی تخــتش ...موقع خــوابـــش ... 


واس خاطر "تـــــــــو" اشـــک مــــی ریزه ! 


همیـــن هــم بــرا مـــن کــافیه !

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 12:46 ] [ بهاره ] [ ]

قطره; دلش دریا میخواست

خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا میگفت:" از قطره تا دریا راهیست طولانی

راهی از رنج و عشق و صبوری

هر قطره را لیاقت دریا نیست!"

قطره عبور کرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به اسمان رفت

و قطره; هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی که خدا به او گفت: امروز روز توست روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را

اما;روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ ترم هست؟

خدا گفت: هست!

قطره گفت: پس من آن را میخواهم

بزرگ ترین را و بی نهایت را!

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور کرد!

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:

"حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است!"

 

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 11:23 ] [ بهاره ] [ ]

حوصله خواندن ندارم !!! حوصله نوشتن هم ندارم !!!

این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم میشود ، نه نوشتن ...

دلم لمس آغوشش را میخواهد ؛ فقط همین !!!

 

دلم گرفته !!!

دلم از تمام لحظه های بی او بودن و تنها با خیالش سر کردن گرفته است ...

دلم مدام بهانه او و چشمهایش را میگیرد ...

نمیدانم چگونه جستوجویش کنم و کجا به دنبال او بگردم !!!

تنها نبودنش دلیل دلتنگی ام نیست ؛ حس نداشتنش دلتنگترم میکند ...

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 11:8 ] [ بهاره ] [ ]
[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 9:29 ] [ بهاره ] [ ]

فرصتی برای زندگی
 
 
زندگی عروسک عشق نامه خداحافظی گابریل گارسیا

اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 

هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم. 

اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 

خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «
ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم
گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 

خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با
عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 

به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 

به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که
مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 

چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 

دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین
نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 

چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود. 

اثری از جانی ولچ 

[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 10:21 ] [ بهاره ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رفـــیــــق "
باور کن راست میگویم!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در این دنیای پر از دروغ
تنها بودن خیلی بهتر از
بودن با کسی است که
بخواهی دائم
خودت را به او یادآوری کنی
تا فراموشت نکند
لینک دوستان
امکانات وب
کد حباب و قلب
داستان روزانه
داستان
کوتاه روزانه

.

كد ماوس


<

فال حافظ

تعبیر خواب آنلاین