my loveeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
(تولدت مبارك عشق هميشگي من)هر جای دنیا میخواهی باش من احساسمو باهمين دست نوشته ها به قلبت ميرسانم
قالب وبلاگ
سلام عزيزانم ممنونم كه به وبم سرميزنيد ممنون ميشم كه نظربديد 

برام دعاكنيد كه به عشقم برسم


برچسب‌ها: ثابت
[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 11:4 ] [ بهاره ] [ ]

مــیــدونم !

کــــار داری ! 


ســَرَت شـــلوغه ! 


مــیــــدونم! 


امــا اینکـــه موقع خـــواب 


روی تخـــتت ... چند ثانیه ... 


فقط لحــظه ای بــه ذهــنت خـــطور کنه 


کـــه یکی جــایی ... کـــسی ... روی تخــتش ...موقع خــوابـــش ... 


واس خاطر "تـــــــــو" اشـــک مــــی ریزه ! 


همیـــن هــم بــرا مـــن کــافیه !

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 12:46 ] [ بهاره ] [ ]

قطره; دلش دریا میخواست

خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا میگفت:" از قطره تا دریا راهیست طولانی

راهی از رنج و عشق و صبوری

هر قطره را لیاقت دریا نیست!"

قطره عبور کرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به اسمان رفت

و قطره; هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی که خدا به او گفت: امروز روز توست روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را

اما;روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ ترم هست؟

خدا گفت: هست!

قطره گفت: پس من آن را میخواهم

بزرگ ترین را و بی نهایت را!

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور کرد!

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:

"حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است!"

 

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 11:23 ] [ بهاره ] [ ]

حوصله خواندن ندارم !!! حوصله نوشتن هم ندارم !!!

این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم میشود ، نه نوشتن ...

دلم لمس آغوشش را میخواهد ؛ فقط همین !!!

 

دلم گرفته !!!

دلم از تمام لحظه های بی او بودن و تنها با خیالش سر کردن گرفته است ...

دلم مدام بهانه او و چشمهایش را میگیرد ...

نمیدانم چگونه جستوجویش کنم و کجا به دنبال او بگردم !!!

تنها نبودنش دلیل دلتنگی ام نیست ؛ حس نداشتنش دلتنگترم میکند ...

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 11:8 ] [ بهاره ] [ ]
[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 9:29 ] [ بهاره ] [ ]

فرصتی برای زندگی
 
 
زندگی عروسک عشق نامه خداحافظی گابریل گارسیا

اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 

هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم. 

اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 

خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «
ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم
گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 

خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با
عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 

به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 

به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که
مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 

چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 

دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین
نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 

چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود. 

اثری از جانی ولچ 

[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 10:21 ] [ بهاره ] [ ]
روزها يكی پس از ديگری به پايان


می رسند...


و در پی روزها


عمر من...


خسته نباشی سرنوشت....!


می بينی؟!


دست در دستان تو


تمام راه را بيراهه رفتم


شنيدم كسی ميگفت:


چشمانت را ببند!


اعتماد كن...


به قيمت تمام روزهای رفته


چشم هایــم را بستم...


اعتماد كردم...!


بهای سنگينی داشت اعتماد !


روزی...


چشمانم را باز كردم؛


چيزی به نام " عشـــــق "


در راهِ همپا شدنِ با تو


به تاراج رفته بود!

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 12:33 ] [ بهاره ] [ ]
دلتنگ تو امروز شدم تا فرا.فردا شدو بازهم تو گفتی فرذا.امروز دلم مانده و 

 یک دنیا حرف.یک هیچ به نفع دل تو تا فردا.

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 11:53 ] [ بهاره ] [ ]
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده‌ی شيوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه


ادامه مطلب
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 11:39 ] [ بهاره ] [ ]
بـــــــــــــــــاز هم بگـــو

 
...اهـــستـــــه به ســــــــــــــوِیــــــت قدم برمیدارم
 
...باهــــر قدم تپش قلـــبــم بیــشـــتر میشود
 
...انـــگار در حال پـــــروازم
 
...حالـــــــم دســــت خودم نیســـت
 
...میخواهــــم زودتر به تو بـــــرسم
 
...میخواهــــم انقــدر به تو نزدیک شوم تا  نفس هایــــ گـــرمت با صورتم برخـــور کند
 
...انقـــدر که صدای قلبت را بشنوم
 
...انگـــاه دستانت را میگـــیــرم!!!
 
...در نگــــاهـــــــــت خیـــره میشـــوم
 
...اه...خدای من
 
...چقـــــدر این دستان مرا ارام میـــکند
 
...چقـــــدر این نگــاه به من ارامش میدهد
 
...مــــــــــرا در اغوش میکشِــــی
 
....اغــــوشت جاییست برای فـــرار از همه ی دلهره و نگرانی ها
 
...دیگــــــــــــــــــــر
 
...دیگـــــــــــر هیچ چیــــز نمیخواهم جز این!
 
...این اغــــوش متعلق به من بــاشـــد
 
...این نــــگـــاه از ان مــن بــاشـــد
 
...این دستان گرمت برای من بــاشــد
 
...بگو باز هم عین همیـــشه بگـــو
 
....باز هم در گوشم زمـــزمه کن
 
...زمــــزمه کن تا ارام گیرم
 
زمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمه کن
 
 
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 9:27 ] [ بهاره ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من اسمم بهاره هستش و29سالمه وخيلي عاشقم ...................................
اين وبو براي تولد عشقم درست كردم (

وقتی ی دختـــر باهات بحث میکنه. . .

غــر میزنه . .


قهــــر میکنه . . .


دلـــش میگیــره . . .

از دستت گریه میکنه. . .

میـــگه... میـــگه... میـــگه...

و اشــکش سرازیر میشه و مجبورت میکنه

حرفشو گـــوش کنی..!

خوشحال بـــاش!

بــراش مهمـــی که اینجوریه...

اگه همش صدات میکنه

اگــه دوستش داری. . . ذوق کن..!

چون خیلی دوستــــت داره

اگه مردی ...اگه عاشقی ... قدر مهربونیاشو بدون

بزار از ابراز عشـــقش به تو انرژی بگیره

بزار واست بخنده و بهش بگو که عاشق خنده هاشی

بهش بگو چقدر دوســ ♥ـتش داری...

آروم باش و لبخند بزن

احترام بزار و بگو عشـــق من چی میخواد..؟

دخــــتر به همین سادگی آروم میشه

تو فقط مــــرد باش ...همــیـــن..!

لینک دوستان
برچسب‌ها وب
آرشيو مطالب
امکانات وب