my loveeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
تولدت مبارك
قالب وبلاگ

فرصتی برای زندگی
 
 
زندگی عروسک عشق نامه خداحافظی گابریل گارسیا

اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم. 

هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم. 
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم. 

اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، 
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم. 

خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم. 
با رویایی از «
ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم. 
با اشکانم
گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم. 

خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم… 
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با
عشق و در عشق زندگی می‌کردم. 

به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند، 
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند! 

به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد. 
به سالمندان می‌آموختم که
مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد. 

چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام.. 
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند، 
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است! 

دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. 
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین
نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. 

چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد، 
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود. 

اثری از جانی ولچ 

[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 10:21 ] [ بهاره ] [ ]
روزها يكی پس از ديگری به پايان


می رسند...


و در پی روزها


عمر من...


خسته نباشی سرنوشت....!


می بينی؟!


دست در دستان تو


تمام راه را بيراهه رفتم


شنيدم كسی ميگفت:


چشمانت را ببند!


اعتماد كن...


به قيمت تمام روزهای رفته


چشم هایــم را بستم...


اعتماد كردم...!


بهای سنگينی داشت اعتماد !


روزی...


چشمانم را باز كردم؛


چيزی به نام " عشـــــق "


در راهِ همپا شدنِ با تو


به تاراج رفته بود!

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 12:33 ] [ بهاره ] [ ]
دلتنگ تو امروز شدم تا فرا.فردا شدو بازهم تو گفتی فرذا.امروز دلم مانده و 

 یک دنیا حرف.یک هیچ به نفع دل تو تا فردا.

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 11:53 ] [ بهاره ] [ ]
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده‌ی شيوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه


ادامه مطلب
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 11:39 ] [ بهاره ] [ ]
بـــــــــــــــــاز هم بگـــو

 
...اهـــستـــــه به ســــــــــــــوِیــــــت قدم برمیدارم
 
...باهــــر قدم تپش قلـــبــم بیــشـــتر میشود
 
...انـــگار در حال پـــــروازم
 
...حالـــــــم دســــت خودم نیســـت
 
...میخواهــــم زودتر به تو بـــــرسم
 
...میخواهــــم انقــدر به تو نزدیک شوم تا  نفس هایــــ گـــرمت با صورتم برخـــور کند
 
...انقـــدر که صدای قلبت را بشنوم
 
...انگـــاه دستانت را میگـــیــرم!!!
 
...در نگــــاهـــــــــت خیـــره میشـــوم
 
...اه...خدای من
 
...چقـــــدر این دستان مرا ارام میـــکند
 
...چقـــــدر این نگــاه به من ارامش میدهد
 
...مــــــــــرا در اغوش میکشِــــی
 
....اغــــوشت جاییست برای فـــرار از همه ی دلهره و نگرانی ها
 
...دیگــــــــــــــــــــر
 
...دیگـــــــــــر هیچ چیــــز نمیخواهم جز این!
 
...این اغــــوش متعلق به من بــاشـــد
 
...این نــــگـــاه از ان مــن بــاشـــد
 
...این دستان گرمت برای من بــاشــد
 
...بگو باز هم عین همیـــشه بگـــو
 
....باز هم در گوشم زمـــزمه کن
 
...زمــــزمه کن تا ارام گیرم
 
زمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمه کن
 
 
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 9:27 ] [ بهاره ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من اسمم بهاره هستش و29سالمه وخيلي عاشقم ...................................
اين وبو براي تولد عشقم درست كردم

آرشيو مطالب
امکانات وب